ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )

45

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )

( 1 ) او را صدا زده و بنزد خود خواند ، و چون آمد گفت : برادرزاده بنشين و جريان جنگ را تعريف كن . مردم هم دور او را گرفتند و او شروع بصحبت كرده گفت : همين قدر بگويم كه ما وقتى با لشگر مسلمانان برخورديم ( با تمام قدرتى كه داشتيم ) وضع طورى شد كه تحت اختيار و ارادهء آنان قرار گرفتيم و بهر نحو كه مىخواستند با ما رفتار مىكردند ، جمعى را كشته و گروهى را اسير كرده و ما بقى هم گريختند . سپس اضافه كرد كه : اين را هم بايد بگويم كه نبايد قريش را ملامت كرد زيرا ( تنها مسلمانان نبودند كه ما را بدين سرنوشت دچار ساختند بلكه ) ما مردان سفيدپوشى را در ميان آسمان و زمين مشاهده كرديم كه بر اسبانى ابلق سوار بودند و چون بما حمله كردند هيچكس در برابرشان نتوانست مقاومت كند و قدرتى از خود نشان دهد ( و همانها موجب شكست ما شدند ) . ابو رافع گويد : در اين موقع من گوشهء خيمه را بالا زده گفتم : به خدا سوگند آنها فرشتگان بوده‌اند ! ابو لهب كه اين سخن را از من شنيد سيلى محكمى بصورتم زد ، من بدفاع برخاسته به او حمله كردم ولى چون شخص ناتوان و ضعيفى بودم ابو لهب مرا از جا بلند كرده به زمين زد و روى سينه‌ام نشسته بنا كرد بسر و صورتم زدن . ام الفضل كه چنان ديد خشمگين شده چوب خيمه را كشيد و چنان بر سر ابو لهب كوبيد كه سرش را شكافت ، سپس به دو گفت : چشم آقايش عباس را دور ديده‌اى و ناتوانش پنداشتى ! ؟ ابو لهب از جا برخاست و با حال شرمسارى و ناراحتى به خانه رفت و بيش از هفت روز زنده نماند كه خداوند او را به مرض عدسة [ ( 1 ) ] مبتلا ساخت و همان مرض

--> [ ( 1 ) ] عدسة مرضى است شبيه بطاعون كه دانه‌هائى مانند آبله در بدن پيدا مىشود و در مدت اندكى شخص را تلف مىكند .